تبليغاتX
کابوس های پسرک
کابوس های پسرک

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

به دلیل زیادی درس و مشق تا اطلاع ثانوی نمیام نت...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 3:53 PM توسط بردیا

امروز تولدمه همینطور سالگرد مرگ مادرم.نمیدونم باید شاد باشم یا غمگین ولی اینو میدونم که هیچ انگیزه ای برای جشن گرفتن ندارم اومدن به دنیایی که توش هیچ کس رو پیدا نکردم که بتونه حرفامو و احساسمو بفهمه و توی هر روزش غیر از توهین و تحقیر و ناراحتی چیزی برام نداشته رو چطور میتونم جشن بگیرم

توی این مدتی که وبلاگ داشتم و الان دقیقا سه ماه و بیست و هشت روز ازش میگذره تونستم دوستای خوبی پیدا کنم کسایی که یه غریبه رو به عنوان داداش خودشون قبول کردن و توی خیلی از روزای بدم کنارم بودن.از همتون ممنونم مخصوصا داداش رضا،هادی،الکسیس و مهیار عزیز همینطو آجی بنفشه،حدیث،عاطفه،و آجی رویا که از داداش بودن هیچی غیر از اضافه کردن یه غصه به غصه هاش نداشتم ممنونم و میخواستم بدونین خیلی دوستتون دارم

میگن موقع فوت کردن شمع های کیک تولدت هر آرزویی بکنی برآورده میشه.با اینکه کیکو شمعی در کار نیست ولی من آرزو میکنم زندگی همتون پر از شادی و خوشبختی باشه.

خیلی دلم میخواست الان اسم تورو اون بالا جای آیدین بنویسم و بگم که تو بهترین دوستمی اما نخواستی یکم درکم کنی.کاش یکم خودتو جای من میزاشتی تا حالمو میفهمیدی.میدونم که منم دوست خوبی نبودم ولی حداقل اینو میدونم که تمام سعیمو کردم که باشم.با اینکه خیلی دوستت دارم ولی فکر کنم برای یه سال دیگه هم آیدین جاشو اون گوشه وبم حفظ کنه.

به خاطر همه بدی هام متاسفم

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 0:1 AM توسط بردیا|

دیشب یکی از ماهیایی که برای عید گرفته بودم مُرد.

قبلا فکر میکردم ماهیای قرمز خیلی بدبختن که مجبورن بیشتر عمرشونو تو یه یه زندان شیشه ای بگذرونن تا اینکه یه جایی خوندم که حافظه ماهی قرمز فقط 3 ثانیه هست.خیلی خنده داره نه؟ یه ماهی قرمز فقط سه ثانیه قبلشو به خاطر میاره و احتمالا چیزی که تو فکرش میگذره اینه:

من کجام؟ من کجام؟ من کجام؟

بعد دوباره همه چیز یادش میره و از اول

من کجام؟ من کجام؟ من کجام؟

برای همینه که ماهی های قرمز اینقد توی تُنگشون اینور اونور میرن چون فکر میکنن که اینجا براشون جدیده و تا حالا نیومدن

خوش به حالشون کاش ماهم به همین سادگی فراموش میکردیم اونوقت مجبور نبودیم از پشت دیوارای شیشه ای که دنیامونو احاطه کرده به چیزایی خیره بشیم که هیچ وقت دستمون بهش نمیرسه ...

من به روزی فکر میکنم که بارون برای همیشه بند بیاد

روزی که همه،مرگ فرشته ها رو باور کنن

روزی که همه از خودشون میپرسن: من کجام ؟

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت 2:19 PM توسط بردیا|

سلام

یه مدت نیستم.دارم میرم مشهد

راستشو بخواین حالم اصلا خوب نیست.چیزی که همیشه ازش میترسیدم برام اتفاق افتاد.همشم تغصیر خودم بود.رااستش خودمو زیادی باهوش فرض میکردمو فکر میکردم زرنگ تر از اونم که دچار همچین مشکلی بشم اما....

اشکالی نداره.میگن فراموشی خصلت آدماست منم فراموش میکنم.ازفردا دوباره مثل قبل زندگی میکنم.با عقلم تصمیم میگیرم نه با قلبم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 1:17 AM توسط بردیا|

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلام به همه دوستای عزیزم.

خب بلاخره سال نود هم داره تموم میشه. امیدوار سال جدید برای همتون پر از شادی و موفقیت باشه و به هرچی میخواین برسین.من امسال برای اولین بار میخوام توی خونمون هفت سین بچینم.چند روز پیش یکم سبزه کاشتم ولی تقریبا هیچی رشد نکردن.دعا کنید تا روز عید یکم بلند بشن.این عکسشونه.به نظرتون خیلی زشتن؟

نوشته شده در شنبه 1390/12/27ساعت 5:45 PM توسط بردیا|

آنها در کنار یکدیگر بودند و همه به یک اندازه میدانستند و باور داشتند آنچه میدانند بسیار است.یکی در میانشان بود که به اندازه ی دیگران نمیدانست و به او نادان میگفتند.او تریبول نام داشت.

هنگامی که شنید نادان است فروتن شد و خود را پنهان کرد تا دیگر کسی او را نبیند.اما دیگران با او همدردی نداشتند و او را دنبال کردند و به او نگاه کردند و با او از آنچه نمی توانست بفهمد حرف زدند.آنها میدیدند تریبول چه رنجی میبرد و خوشنود بودند از اینکه میتوانند او را برنجانند.اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تریبول دانا گشت و بقیه نادان، بسیار نادان تر از او.

تریبول هم میخواست برای آنچه دیگران بر سرش آورده بودند انتقام بگیرد اما آنها او را تحسین کردند و هیچ کس به خاطر آنچه نمیدانست و تریبول میدانست خجالت نمیکشید.و تریبول با آنها همدردی میکرد و نمیتوانست آنها را برنجاند.

او میدانست که همیشه به گونه ای تنها بوده است و در انتظار زمانی بود که روزگاری باز خواهد گشت.او دقیقا میدانست زمانی که در آن ، جهان بار دیگر دگرگونه شود دیگران باز هم او را خواهند رنجاند.

نویسنده: گیزلا النسر

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 1:29 PM توسط بردیا|

آنکه فکر میکند نیمه ی دیگر من است یا نیمه ی دیگرش منم ، نه خود را شناخته است نه من را.

راستی کسی میدونه گورخرا سیاهن با خطهای سفید یا سفیدن با خطهای سیاه؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 1:25 PM توسط بردیا|

سلام دوستای خوبم

من دوباره برگشتم.سفر خوبی نبود ولی بدم نبود.سه روز دور بودن از زندگی روزمره باعث شد چیزایی یاد بگیرم که ...

بلاخره دریارو از نزدیک دیدم.اونقدرا هم قشنگ نبود ولی نشستن توی ساحل خیلی آرامش بخشه

از فردا دوباره میرم مدرسه.دوباره روز از نو و دوباره منم و منو سایم.

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/16ساعت 9:56 PM توسط بردیا|

یادتونه گفتم یه روز میرم ؟ گفتم یه روز صبح وقتی همه خوابن کوله پشتیمو میبندم و میرم

حالا کوله پشتیمو بستم.اون روز فردا میرسه.میرم دریا رو از نزدیک ببینم.این تنها برنامه ایه که دارم وبعدش ....

دلم پر از ترسه ولی دیگه وقتش رسیده.این کاریه که باید انجام بدم.اینجا هیچکی دلش برام تنگ نمیشه به جز آیدین و شاید نیمکتای چوبی ناژوان ....


راستی رفتنم به این معنی نیست که دیگه وبلاگم نیام.یکم دیر به دیر میام ولی حتما میام.

کاش میشد حالا که دارم میرم میتونستم بیامو ببینمت.اما تو ...

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 1:11 PM توسط بردیا|

اولیش بود.شاید آخریشم باشه

قشنگ ترین حرفای دنیا رو میزد با اینکه نمیتونستم باور کنم که  گرمی دستاش واقعیه اما ...

نه اینکه  چیزی شنیده باشم یا دیده باشم که باورم رو خراب کنه  من کلا نمیتونم دوستی رو باور کنم چون هیچ وقت تجربش نکردم توی زندگیم پر بود از آدمایی که بدون هیچ دلیلی دشمنم بودن و حالا یکی پیدا شده بود که  میگفت هرشب بهم شب بخیر میگه تا تاریکی شبام با دعای اون به خیر بگذره.از وقتی شناختمش هر شب با حرفاش باعث شد که گریه کنم اما با همه ی اینا اگه باش حرف نمیزدم خوابم نمیبرد.

حالا رفته.گفت برای همیشه  از پیشم میره.بهش گفتم باشه برو .

اینجوری براش بهتره

حالا بازم تنهام.مثل اون وقتایی که نمیشناختمش  ولی حالا یه تغییر کوچیک توی زندیگیم ایجاد شده.حالا روزای بارونی سرمو میگیرم طرف آسمونو میگم: خدا گریه نکن ....

هرچند میدونم خدا هیچ وقت گریه نمیکنه  ولی  اینو میگم چون اون ازم خواسته .چون اونم روزای بارونی این کارو میکنه..

برو . بهت نمیگم خدافظ چون به خدا اعتماد ندارم که تو رو دستش بسپارم.مواضب خودت باش

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/08ساعت 2:13 PM توسط بردیا|

هرجای این دنیا که باشیم وارث آرزوهای اجدادمون و تکرار پدرها و مادرامون هستیم.چون می ترسیم.ما مثل همه زندگی می کنیم پر از عادت های هزاران ساله که میدونیم اشتباهه ولی جرات ترکشون رو نداریم.چون فکر میکنیم شاید چیزی باشه، یه علت مهم که ما نمیدونیم یا از قدرت درک ما خارجه.

زندگی ما هر روز مثل روز قبل میگذره.یکنواخت مثل یه آدم آهنی.خیلی زود تمام آرزوها و رویا ها فراموش میشن و جاشونو میدن به پوچی.و بعدش ادما میرن یه گوشه و به یاد میارن خدایی رو که منعکس شده توی زندگیشون.و دستاشونو به هم می چسبونن و دعا میخونن .روز ها و سال ها.و هیچ صدایی نمیشنون جز انعکاس فریاداشون.

یکی میگه :

من رفتم پیش خدا تا ببینمش

و من به خودم نگاه میکردم

دیدم بهشت و جهنم دروغ بود

زمانی که من خدا هستم همه مرده اند

من عاشق شخصیت های منفی کتابای کمیک استریپ ام. چون هیچ چیز نمیتونه محدودشون کنه.فکر میکنم این احساسیه که خیلی ها دارن.گرایش به هیولاها.بیشتر ما از شخصیت دراکولا خوشمون میاد یا از شخصیت ابلیس توی فیلم وکیل مدافع شیطان.

شما میدوننین علتش چیه؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 4:18 PM توسط بردیا|

هیچ چیزو فراموش نمیکنم

تمام لحظه ها رو.یکی یکی توی ذهنم مینویسم تا تاریکی برسه

شاید برای بردن به دنیا نیومده باشم اما برای ساده باختن هم به دنیا نیومدم.

حالا وقت لبخند زدنه.وقتی که دارن اشک میریزن.

حالا وقتشه که که توی کوچه های تاریک قدم بزنم

سایه ها منو پناه میدن تا در امان بمونم و افکارمو مرتب کنم.

من برای ساده باختن به دنیا نیومدم.

این زندگی منه.تنها چیزی که دارم.

امشب شب منه.تاریک ترین شب تاریخ

نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت 7:40 PM توسط بردیا|

-   سلام

-   سلام

-   من اینجام زیر درخت سیب

-   کی هستی تو؟ عجب خوشگلی !

-    من یه روباهم

-    بیا با من بازی کن.خدا میدونه چقدر دلم گرفته

-    نمیتونم باهات بازی کنم آخه هنوز اهلیم نکردن

-    اهلی کردن یعنی چی؟

-    یه چیزیه که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردنه

-    ایجاد علاقه کردن؟

-    آره. تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزارتا پسر بچه ی دیگه نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو به من. منم برای تو یه روباهم مثل همه ی روباهای دیگه.اما اگه برداشتی منو اهلی کردی اونوقت میون همه عالم تو برای من موجود یگانه ای میشی منم برای تو. اونوقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پایی فرق میکنه.صدای پای دیگرون منو وادار میکنه توی هفتا سوراخ قایم بشم اما صدای پای تو عین موسیقی منو از لونم میکشه بیرون.تازه نگاه کن اونجا اون گندمزارو میبینی؟

-   اوهوم

-   برا من که نون بخور نیستم گندم چیز بیفایده ایه پس گندمزارم منو به یاد چیزی نمیندازه. اما تو موهات رنگ طلاست پس وقتی اهلیم کردی محشر میشه گندم که طلایی رنگه منو به یاد تو میندازه اونوقت صدای بادم که تو گندم زار میپیچه رو هم دوست خواهم داشت.

 

چرا آدما یادشون میره که در قبال اونایی که اهلی میکنن مسئولن؟

شازده کوچولو قشنگ ترین کتابیه که توی زندگیم خوندم.ممنون از مهیار عزیز که این کتابو به من معرفی کرد.

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 6:7 PM توسط بردیا|

همیشه دوست داشتم ملوان یه کشتی بادبانی باشم.یا دلم میخواست همه دنیارو با متورسیکلت بگردم.هیچ وقت از یه جا موندن خوشم نیومده.بعضی وقتا آرزو میکردم که شغل پدرم طوری بود که مجبور بودیم هر سال بریم یه شهر زندگی کنیم.

خیلی مسافرتو دوست دارم.مخصوصا اگه برگشتن نداشته باشه.همیشه فقط برم. به جاهای جدید، کشورایی که ندیدم،روستاها و شهرای زیادی توی دنیا هست که اگه بخوای همشونو ببینی باید یه هزار سالی عمر کنی. احساس اینکه هر شهری که میری رو داری برای آخرین بار می بینی خیلی آرامش بخشه.اینکه شهر بعدی یه شروع جدیده.با کسایی آشنا میشی که مهم نیست اسمشون چیه و چکاره هستن فقط نگاهشون مهمه و اینکه چقدر زندگی کردن رو بلدن.اونا غریبه هستن و تو هم غریبه ای و این یه نقطه مشترک بزرگ به حساب میاد.

یه روز کوله پشتیم رو میبندم و میرم. یه روز صبح وقتی همه خوابن...

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 2:17 PM توسط بردیا|

این تصویر یه کودک سودانی رو نشون میده که داره سعی میکنه خودشو به کمپ غذای سازمان ملل که چند کیلومتر دورتره برسونه و یه کرکس که منتظره غذاش آماده بشه.کوین کارتر عکاسی که این تصویرو تهیه کرده بدون اینکه دست به هیچ کاری بزنه از اونجا رفت و سه ماه بعد در اثر افسردگی خودکشی کرد.

یه سوال از کسایی که معتقد هستن خدا همه جا حظور داره:

به نظر شما توی این تصویر خدا کجاست؟؟

نوشته شده در شنبه 1390/11/01ساعت 2:10 PM توسط بردیا|

هیچ وقت از خودتون پرسیدین توی زندگی دنبال چی هستین؟ چیزیکه واقعا بخاینش و براش هر کاری بکنین.بیشتر آدما میگن که توی زندگیشون دنبال آرامش هستن.اما هر کسی یه جور به آرامش میرسه چون آرامش زمانی ایجاد میشه که آدم به نیازها و غرائزش پاسخ درست بده و اونارو رفع کنه. چی شمارو آروم میکنه؟ ثروت یا انتقام از کسایی که اذیتتون کردن یا اینکه مورد توجه دیگران قرار بگیرین یا ....

بزرگ ترین ترس زندگیتون چیه؟ هیچ وقت بهش فکر کردین که چه اتفاقی از همه بدتره؟ اینکه یکی از اعضا خانوادتونو از دست بدین یا اینکه از کارتون اخراج بشین یا اینکه بیناییتون رو از دست بدین یا اینکه اتفاقی براتون بیوفته که همه تنهاتون بزارن یا....

هر کدوم از ما توی زندگیمون چیزای متفاوتی رو میخایم و از چیزای متفاوتی میترسیم.اما نقطه مشترک همه ما آدما توی داشتن دو چیزه آرزو و راز.اینا چیزایی هستن که هر آدمی داره برای رسیدن به آرزوهاش تلاش میکنه و دست به کارایی میزنه که تبدیل میشن به یه راز چون اگه دیگران بفهمن اون تنها میمونه.و بیشتر آدما از تنهایی میترسن و همه آدما ترجیح میدن تنها نباشن.و به همین خاطر بزرگ ترین ترس بیشتر آدما اینه که راز هاشون فاش بشه.

اینجا یه سوال پیش میاد.آدما چرا باید راز داشته باشن؟

میدونیم که همه ما توی زندگی برای رسیدن به چیزایی که میخایم  کلی فکر میکنیم و برنامه میریزیم و هر کاری هم بتونیم انجام میدیم.اما چون ما آدما ذهن کاملی نداریم و نمیتونیم تمام عواملو در نظر بگیریم و از یه طرف نیاز های درونیمون مارو به شدت به سمت خواسته هامون میکشه در نهایت مرتکب اشتباه یا گناه یا بهتره بگیم کارای خلاف ذات خودمون میشیم.ذات آدما این کارا رو نمی پذیره و شروع میکنه به عذاب دادن آدم حالا کم یا زیادش به آدمش و کاری که کرده بستگی داره.

کی این تمایلات رو توی وجود آدما قرار داده؟ کی به آدما وجدان داده تا اگه پاتو کج گذاشتی تا آخر عمرت بره روی اعصابت و دیوونت کنه؟ اگه من به اهریمن و اهورامزدا اعتقاد داشتم همه چیز حل بود.ولی مسئله اینجاست که خدایی که مارو آفریده یکیه و خودش این چیزای متضادو توی وجود ما قرار داده.

خدا توی وجود ما خواسته هایی رو قرار داده و راه های رسیدن به اونارو بسته و اونارو بر خلاف قوانین خودش که حتی توی روح آدما هم جریان داره قرار داده تا آدما برای رسیدن به اون چیزایی که بدون اونا احساس آرامش نمیکنن به رنج های درونی دچار بشن.این یعنی قرار نیست هیچ وقت به آرامش رسید.بدون داشتن چیزایی که میخای و اگه به دستشون بیاری با عذابهای درونی و ترس افشای رازهات.انگار توی این بازی که خدا برای آدما طراحی کرده تنها نتیجه ممکن باخت آدماست.

به نظر شما چرا آدم نباید گندم میخورد؟ یا سیب یا هرچیز دیگه ای؟ دلیل مسخره ای نیست برای اینکه از بهشت پرتش کنن بیرون؟ خدا خودش میدونست که آدم از هرچیزی که منع بشه بهش حریص تر میشه چون خودش آدمو درست کرده بود.

یعنی واقعا خدا مارو دوست داره یا اینکه ...؟!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 1:49 PM توسط بردیا|

میخوام بنویسم اما نمیتونم ذهنمو منظم کنم.افکارم توی ذهنم چرخ میزنه.گیج شدم اما نمیتونم نوشتنو بزارم کنار.باید بنویسم این تنها چیزیه که الان آرومم میکنه.نمیدونم چطور توصیف کنم چیزی رو که بقیه نمیبینن یا نمی خوان ببینن یا فراموشش کردن اما زندگی منو پر کرده همه جا هست توی کلاس توی راه توی خونه هرجا که میرم با منه تمام وجودم رو گرفته و و مثل یه مار بزرگ دورم چنبره زده و داره خفم میکنه.

اون چیزیه که همیشه بهش فکر میکردم یه چیزی که میخواستم فرق داشته باشه میخواستم عجیب باشه.من ساختمش یا شایدم برام ساختنش اما حالا مطمئنم که نمیخوامش ولی نمیتونم ولش کنم چون توی تمام سالهای گذشته هر چیزی که خوندم یا هر چیزی که شنیدم باعث شد که بیشتر فکر کنم که درسته و بیشتر باورش کنم.چیزی که شاید یه روز یه دروغ کوچیک بود الان همه حقیقت منه تمام حقیقتی که میتونم باور کنم و میتونم ببینم تمام سعیم رو میکنم که یه چیز دیگه پیدا کنم اما اینقدر توی اون غرق شدم که هیچ چیز دیگه ای رو از پشتش نمیتونم ببینم.

وقتی که ساختمش یا ساختنش یا بهتره بگیم وقتی ساخته شد وقتی بود که دنبال جواب بودم چرا هستم؟چی هستم؟و چی باید باشم؟ اینا سوالایی بود که هرکدوم یه جواب میخواستن. هیچ چیز قانع ام نمیکرد تا اینکه اون ساخته شد.همه چیزو خیلی ساده و خیلی مسخره و خیلی قابل باور توضیح میداد و من از اون خوشم اومد اولش که ضعیف بود ازش دفاع کردم و قوی تر شد بعد با اون حرف حرف میزدم.خیلی واقعی به نظر می اومد و میتونست بفهمه.همیشه به من یه دلیل می داد که اعتراض کنم،غر بزنم و شکایت کنم و این منو راضی میکرد.توی چارچوب اون فکر میکردم و اون قدرت فکر من بود چون تمام جواب ها رو داشت.جواب های مسخره،ساده اما قابل باور.هر ذهنی اونارو می فهمید و هیچ دلیل محکمی برای ردشون نبود.از اینکه بقیه جوابی برای سوالاتم نداشتن لذت میبردم اما وقتی که تنها بودم همیشه زجر می کشیدم.از سوالای بی جوابی که فقط اون میتونست جواب بده.جوابهاش کم کم داشت منو عذاب میداد من هم نمیخواستم باور کنم اما دیگه هیچ چیز دست خودم نبود.اون اینقدر منو به شنیدن دلیل هر چیز قبل از انجام یا قبولش عادت داده بود که هیچ کدوم از چیزایی که دوست داشتم باور کنم رو باور نمی کردم.همیشه جواب سوالام رو میداد و هرچقدر سعی میکردم قبول نکنم نمی شد. ذهن من شروع میکرد به دلیل آوردن و اثبات درستی جواب اون.اون ذهن منو کنترل میکرد و منو تغییر میداد تا دیگران بتونن اونو توی من ببینن و منو فراموش کنن.تمام چیزایی که من بودم فراموش شد و الان همه چیز اونه.هر وقت میخواد اونقدر منو توی هزار توی مغزم می پیچونه که گیج بشم یا منو بین چیزایی که باور دارم و چیزایی که میخوام باور کنم قرار میده تا فکرم از هم بپاشه و بعد اون یه جمله میگه،یه حرف کوتاه و گاهی یه نطق طولانی قبل از خواب و من تا مدت ها برده ی اون میمونم و هر وقت بخوام حقیقت هاش رو فراموش کنم دوباره شروع میکنه و این کار همیشه ادامه داره.

نمیخوام این رو باور کنم اما اون تنها چیزیه که من دارم و بهتره بگم من تنها چیزیم که اون داره اون منو کنترل میکنه.همیشه،هر روز و تا ابد.

مطمئنم خط هایی که دارم مینویسم چیزایی هست که اون خواسته.شاید میخواد اینا یه جایی نوشته بشه مثل یه قرار داد یا یه سند.سند بردگی من.

نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 9:29 PM توسط بردیا|

سلام.من بردیا هستم.15 سالمه و میرم دوم دبیرستان.اسم بهترین دوستم آیدین هست که آدم نیست یه کولره که روی پشتبوم خونمون زندگی میکنه.اون تنها کسیه که باش درددل میکنم اما مشکل اینجاست که نمیتونه حرف بزنه.من خیلی تنهام خیلی...

چه احساسی بهت دست میده اگه هر سال روز تولدت با سالگرد مرگ مادرت یکی باشه؟ من هیچ وقت مادرمو ندیدم.اما خیلی دوستش دارم.برخلاف بابام که ازش متنفرم.من با برادرم پیمان و بابام زندگی میکنم.بابام چهل و شش سالشه و بنگاه معاملات املاک داره.هر شب که میاد خونه اگه روز کاری بدی داشته باشه یه بهونه ای پیدا میکنه و تلافیشو سر من در میاره.اون  بیشتر شبا با دوستاش میشینن مشروب میخورن و ....

عمم میگه بابات خیلی مامانتو دوست داشت.نمیدونم شاید حق داره که اینقدر از من بدش بیاد.

داداشم 22 سالشه و میره دانشگاه رشته عمران .اونم مثل بابام از من خوشش نمیاد ولی کاریم به کارم نداره.سرش با دوستای کثافتش گرمه .تا الان دو ترم مشروط شده و اگه این ترم مشروط بشه اخراجش میکنن.اینارو یکی از دوست دختراش یه بار که اومده بود خونمون گفت.من خیلی سعی کردم که با داداشم نزدیک بشم اما اون اصلا به من توجهی نمی کنه.باورتون نمیشه اما یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که یه بار وقتی میخوام لباس بخرم بام بیاد.

من رشته ریاضی میخونم.درسم خیلی خوبه.ولی توی مدرسه هم کسی از من خوشش نمیاد.معلما که همیشه به خاطر قیافم بهم متلک میگن همکلاسیام هم که .... مدیر و ناظم هم که چشم دیدنمو ندارن اخه خیلی بی انظباتم.

دلم خیلی برای اسمم تنگ شده آخه هیچکی منو با اسمم صدا نمیزنه توی خونه که همش میگن هوی،هی و یا اصلا اسممو نمیگن توی مدرسه هم که اونایی که بام دشمنن بهم میگن بچه خوشگل بقیه هم بهم میگن سونیک،به خاطر موهام.

زندگی من خیلی یک نواخت میگذره صبح ساعت هفت بیدار میشم و میرم مدرسه تا ساعت یک.بعدش میام خونه اگه حوصله داشته باشم نهار درست میکنم اگرم نه یه کالباسی تخم مرغی چیزی میخورم و میرم یکم میخوابم.بعدش بیدار میشم یکم درس میخونم و بعدش میرم روی پشتبوم پیش آیدین یکم باش حرف میزنم و گاهی هم ...بعدش میرم باشگاه.میام خونه شام درست میکنم بعد میرم یکم با کامپیوتر ور میرم و بعدشم دوباره میرم پیش آیدین البته اگه بابا و داداشم هنوز نیومده باشن بعدش بابام میاد میگه این چه آشغالیه درست کردی و یکم غرغر و داد و بیداد و ...و بعدش میرم میخوابم.پنج شنبه و جمعه که مدرسه تعطیله تا ظهر میخوابم بعدش میرم پیش آیدین بعدش میرم سر خاک مامانم.جمعه ها هم که بابام خونست بیشتر میمونم توی اتاقم که زیاد جلو چشمش نباشم.

من هیچ کسو ندارم که بام حرف بزنه و توی مشکلاتم راهنماییم کنه ازاینکه جلو کسی گریه کنم یا برای یه نفر درددل کنم خوشم نمیاد دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه اما میخوام حرفام رو برای شما بگم چون هیچ وقت همدیگرو نمی بینیم. میشه شما دوستم باشید؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 7:27 AM توسط بردیا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت